آریاآریا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آتناآتنا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 16 روز سن داره
آجی عاطفهآجی عاطفه، تا این لحظه: 26 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

دوقلوهای نازنازی

ماه سوم

وقتی که وارد ماه سوم شدید دیگه شیر خشک نخوردید ولی مامان با گریه به شما شیر خشک میداد   اتنا خانوم دست وپاهاش رو توی دلش جمع میکرد و سرش رو بلند میکرد اریا اشیارو توی دستش میگرفت وهول میزد که برود ...
30 خرداد 1394

ماه دوم

وقتی که وارد ماه دوم شدید هردوتون خندیدید ولی اتنا زودتر شروع به خندیدن کرد به قول فامیل خوش اخلاق تر بودی صدای گریه اتنا از ماه دوم عوض شد  همیشه باهم آغون میگفتید   ...
30 خرداد 1394

ماجرای اسم گذاشتن

شماها 8-7 روزی اسم نداشتین هرکسی که میخواست باشما حرف بزنه به اسم دخترچی وپسرچی صداتون میکرد   بعضی اسم هایی که براتون انتخاب کردیم آخرشم گذاشتیم آریاو آتنا -اریا و اریانا                 -ساراوسینا                  -اتناوارش                       -پوریا وپریا -سحروسینا               ...
30 خرداد 1394

لحظه شیرین دیدار

خیلی منتظر بودیم که شما رو بیارند بعداز چند ساعت شمارو آوردند آقاپسره شکل خودم بودولی دخترخانومه معلوم نبود شکل کیه بعد از اینکه شمارو دیدیم بابابایی اومدیم خونه   دلم براتون تنگ شده بود ...
30 خرداد 1394

روز زایمان

ساعت 1:30 دقیقه بود که مامان به اتاق عمل رفت من و خاله رضوان ومادر جون پشت در منتظر بودیم   یدفعه خانوم پرستار صدا زد   همراه عربزاده لباسهای بچه هاتونو بیارین بعدش بابابایی دیدیم که صدای جیغ میاد اومدیم پشت در اتاق و برای یه لحظه شمارو دیدیم دهنتونو باز کرده بودین وچشماتونو بسته بودین وهمین طور جیغ میزدید لحظه تولد شماها آریا 14:35                             آتنا 14:38   وزن شماها درروز تولد آریا2/200        ...
30 خرداد 1394

خاطره ی به دنیا اومدن نینی ها

روز پنج شنبه 1393/06/06 از دیشب تاحالا مامانی دلش درد میکرد صبح امروز همراه عمه به زایشگاه رفتیم خانوم دکتر صدای قلب شمارو شنید خدارو شکر سالم بودید ولی خانوم دکتر به مامان گفت که بهتره بری بیمارستان   چی شده آجی جون میخواهین بیاین بیرون پیش من بعد از اینکه رفتیم بیمارستان مامان بستری شد تو بیمارستان بعدش من و بابایی اومدیم خونه صبح روز بعدش  با بابایی و مادرجون رفتیم بیمارستان پیش مامان با اصرار وپا فشاری من موندم پیش مامان امروز صبح که سرم مامانو خانوم پرستار قطع کرد دل درد مامان هنوز خوب نشده بود به همین دلیل خانوم دکتر گفت باید زایمان کنی به بابایی تلفن زدیم و خبر دادیم بهش خیل...
30 خرداد 1394

بارداری

تاریخ شروع بارداری                              1392/09/24                                                تاریخی که ما فهمیدیم نینی هامون دوقلو هستن                     ...
30 خرداد 1394

خبر خوش

امروز که از مدرسه اومدم خونه 1392/10/05مامان رفته بود ازمایش   نتیجشو ازش پرسیدم گفت مثبته واااااااااااااااااااااای خداجونم ممنونم که به من خواهر یا برادر دادی خداجونم خیلی خیلی شکرت
30 خرداد 1394

مطلب آغازین

خدایا میشه یه داداش یا اجی خوشگل بدی به من     آخه من خیلی تنهام   بعضی روزا تنهایی میشینم وگریه میکنم   من نی نی میخام ...
30 خرداد 1394
1